آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

آیلا و عروسی

١١ مهر با خانمی به عروسی رفتیم که خانمی با اصرار کیف کوچولوش رو هم با خودش برد و من هرچه گفتم تو کیف من بمونه قبول نکرد و موقع برگشت هم متاسفانه فراموش کردیم و کیف تو سالن جا موند و هر چه ما گشتیم کم تر پیدا کردیم تازه تا چند روز بعد هم خانمی همچنان سراغش رو می گرفت و گاهی چنان گریه می کرد که دل آدم کباب می شد تو رو خدا تل سرش رو ببینید همیشه همین طور رو سرش می ذاره اگه بخواییم میلیمتری تکونش بدیم اعتراض می کنه به زور می خواد بخنده ...
25 مهر 1392

عکسهای تولد سه سالگی (1)

١٨/٧/٩٢ تولد قند و عسلم بود و قرار شده بود که امسال تولد رو تو مهد بگیریم صبح حدود 9:30 بود که بابایی کیک تولد رو از قنادی گرفته بود و به دنبال ما آمده بود آيلایی هم ذوق زده آماده رفتن بود تا بابا آمد با او به پارکینگ رفت تا کیک رو ببیند بنا به گفته بابایی، پدر و دختر برا خودشون تو پارکینگ زده بودندو رقصیده بودند و در واقع جشن تولد دونفره گرفته بودند این هم پدر و دختر که خنده شوق از چشمهای آیلا مشخصه این هم نمای نزدیک از کیک تولد سه سالگی آیلا خانمی که چه ذوقی کرده بود با دیدن کیک ...
25 مهر 1392

یک سورپرایز

روز چهار شنبه١٧/٧/٩١  حدود ساعت 8 شب بود که ماماما به خونه ما آمد و به من گفت هدیه آوردم زود بیایید من هم که در حال تزئین یکی از کیکهای تولد آیلایی بودم گفتم دستم بد جوری بنده آیلا و بابایی بیان ببینن من با خودم فکر می کردم حتما دوچرخه هست که ماماما می خواد پایین نشون بده بعد 5 دقیقه بابایی اومد گفت زود بیا هدیه رو ببین من گفتم بذار مانتو بپوشم که بابایی گفت لازم نیست هدیه همین جا هست تا دم در اومدم نیم نگاهی انداختم چیزی ندیدم ولی کمی که دقت کردم دیدم تو آسانسور کسی آیلا رو بغل کرده بله خاله حسنا جون بود چنان شوکه شدم که نمی دونستم اصلا چی باید بگم این خاله حسنا جون برا تولد پرنسس کوچولو  ما رو عجب سورپرایزی کرده بود خلاصه خیلی ب...
25 مهر 1392

اولین کتابهای مهد دخملی

بالاخره کتابهای خانمی رو از مهد تحویل ما دادند تا جلد بگیریم و برچسب بزنیم . خیلی جالبه که آیلایی به شدت علاقه داشت کتابها رو حتما به ماماما نشون بدیم و من هم گفتم که به مهد تحویل دادیم و فقط می تونیم عکسهاشو نشون بدیم     ...
25 مهر 1392

تولد سه سالگی

    جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره امشب خونمون پر از طنین دلنوازه تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک امشب تو ببین چ...
19 مهر 1392

جشن تولد سه سالگی در مهد

امسال قرار شده که جشن تولد سه سالگی خانمی رو تو مهد برگزار کنیم .عکسها تو پستهای بعدی .آیلا هم حسابی ذوق داره تازه امروز هم تو مهدشون تولد هست وقتی صبح از خواب بیدار شد ، گفتم زود باش امروز تولد هست برگشت به من گفت چی می پوشم شلوار؟ بعد که من گفتن بله می گه نه من پیراهن می خوام بله آیلا خانم پیرهن پوشید تا به تولد بره خوش بگذره خانمی .  از حالا هم تولد مبارک عشق مامان و بابا ...
17 مهر 1392

گوشواره

بعد از سه سال که گوشهای خانمی رو سوراخ نکرده بودیم  چند بار دیدم خانمی گوشواره های مامانی رو بر میداره و می خواد به گوشش بزنه ما هم بالاخره روز شنبه پیش عمو دکتر رفتیم البته با رضایت کامل خودش  و آیلا هم خیلی آرام بغل بابایی نشست تا عمو دکتر گوشهاشو سوراخ کردنه گریه نه هیچی . گوشواره ها قرمز هستند ولی آیلا خیلی دوست داشت سبز بشه سفارش گوشوارهسبز داده .خیلی جالبه تو راه برگشت می گه من نمی خوام گوشامو سوراخ کنید . اما خونه که برگشتیم سر ضد عفونی کردن چنان قشفرقی به پا می کنه که اون سرش ناپیدا  اما بالاخره گوشواره دار شده حالا بهش می گم با هم می ریم برات گوشواره می خرم انواع رنگها رو می گه که از همش بخریم ...
17 مهر 1392

آیلا و نازنین کوچولو

بالاخره بعد از یک ماه فرصت پیدا کردیم و به دیدن دخمل کوچولوی خاله لیلا رفتیم . هر چند به خاطر سرماخوردگی آیلایی مردد بودم ولی بالاخره رفتیم که دیدیم بله خودت نازنین خانم سرما خورده . جالب بود موقع رفتن آیلا تو ماشین به من می گفت نی نی خاله لیلا رو می خوام ببرم پارک من هم گفتم وقتی کمی بزرگ بشه آخه خیلی کوچولو هست . وقتی اونجا رسیدیم و من دستهای کوچولوی نازنین رو نشونش دادم کمی نگاه کرد و گویا از دیدن دست کوچولو کمی ترسیده خودش رو عقب کشید خانمی تمام لباسهاشو کنده و خیلی خودمونی نشسته این هم نازنین کوچولو که یک ساعتی که ما اونجا بودیم اصلا صداش در نیومد و دختر آرومی بود و همه جا رو بررسی می کرد ( گوشواره هاشو ببین ...
13 مهر 1392